فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

243

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

تَفَاجَرَ - تَفَاجُراً [ فجر ] القومُ : آن قوم مرتكب گناه و معصيت شدند . التُّفَّاح - ج تَفَافِيح ( ن ) : درخت سيب ، سيب . التُّفَّاحة - يك دانه سيب . التُّفَّاحَتَانِ - ( ع ا ) : دو قسمت بالاى دوران . تَفَاحَشَ - تَفَاحُشاً [ فحش ] : دشنام داد ، به كار زشت مبادرت كرد ، - الأَمْرُ : آن امر بسيار قبيح شد . تَفَاخَرَ - تَفَاخُراً [ فخر ] القومُ : برخى از آن قوم بر برخى ديگر تفاخر كردند ، هر يك از آنها افتخارات خود را بيان كرد . تَفَادَى - تَفَادِياً [ فدى ] القومُ : آن قوم نسبت به يكديگر فداكارى كردند ، هر يك ديگرى را همچون سپر در برابر دشمن گرفت ، - الرَّجُلُ من كذا : خود را از آن چيز نگهداشت و بر كنار گرفت . تَفَارَّ - تَفَارّاً [ فرّ ] القومُ : آن قوم از هم گريختند . تَفَارَز - تَفَارُزاً [ فرز ] الشريكانِ الشركةَ : آن دو شريك شركت خود را با هم فسخ كردند . تَفَارَصَ - تَفَارُصاً [ فرص ] القومُ البئرَ : آن قوم بطور متناوب از آب آن چاه استفاده كردند . تَفَارَطَ - تَفَارُطاً [ فرط ] : شتابيد و پيشدستى كرد ، - القومُ : آن قوم با هم مسابقه دادند ، - تْهُ الهمومُ : غم و اندوه به روى رسيد ، - الشيءُ : زمان آن چيز بتأخير افتاد . تَفَارَقَ - تَفَارُقاً [ فرق ] القومُ : آن قوم از يكديگر جدا شدند . التَّفَارِيج - [ فرج ] : سوراخهاى نرده‌ها ، گشادگى ميان انگشتان ؛ « تَفَاريج القَبَاءِ » : سوراخهاى قبا يا جُبّه . التَّفَارِيق - [ فرق ] : « تَفَارِيقُ المتاعِ » : آنچه از متاع كه پراكنده شود ، « ضمّ تفاريق متَاعِه » : خورده‌هاى متاع خود را جمع كرد ؛ « اخَذَ حَقَّهُ بِالتَّفَارِيق » : حق خود را بگونه‌ى خرده و نه جمله گرفت . تَفَازَّ - تَفَازّاً [ فزّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم جنگيدند . تَفَاسَحَ - تَفَاسُحاً [ فسح ] القومُ في المجلس : آن قوم در مجلس فراخ نشستند . تَفَاصَحَ - تَفَاصُحاً [ فصح ] : آن مرد با تظاهر به فصاحت خود را همانند فصيحان كرد . تَفَاصَلَ - تَفَاصُلًا [ فصل ] تِ الأشياءُ : آن چيزها از يكديگر جدا شدند . تَفَاضَلَ - تَفَاضُلًا [ فضل ] الرجُلانِ : آن دو مرد بر يكديگر اظهار فضل و برترى كردند . تَفَاعَلَ - تَفَاعُلًا [ فعل ] الرجُلانِ أو الشيئانِ : هر يك از آن دو مرد يا آن دو چيز در يكديگر اثر كردند . التَّفَاعُل - [ فعل ] : مص ، - الكيماويّ ( ك ) : اثر پذيرى متقابل ميان دو مادّه يا بيشتر كه در نتيجه تغييرى در طبيعت اجسام شيميائى مىشود ، مانندِ تفاعل اكسيژن و ايدروژِن كه در نتيجه آب شكل مىگيرد . التَّفَاعِيل - [ فعل ] عند العروضيّين : مثالهاى اجزاء شعر است كه چهارگونه است « مفعُولُنْ مَفَاعِيلُنْ مُفَاعَلَتُنْ و فاعِلاتُن » است و بقيه‌ى اجزاء از اينها گرفته مىشود . التِّفَاف - ( ن ) : گياهى است از رسته‌ى گلهاى زبانى داراى ساقه‌اى توخالى و برگهاى دندانه‌اى شكل و هرگاه شكسته شود مايع شيرى از آن خارج مىشود . تَفَاقَدَ - تَفَاقُداً [ فقد ] القومُ : برخى از آن قوم برخى ديگر را از دست دادند . تَفَاقَرَ - تَفَاقُراً [ فقر ] : آن مرد تظاهر به نداشتن و فقر كرد . تَفَاقَسَ - تَفَاقُساً [ فقس ] الرجُلانِ : آن دو مرد موى سر يكديگر را گرفتند و به زير كشيدند ، - الولدانِ عند العَامَّة : و در زبان متداول به اين معنى است كه آن دو پسر هر يك تخم مرغى را بدست گرفته و بر تخممرغ هم زنند و هر يك از آن تخم مرغها شكسته شود از آنِ زننده خواهد شد . تَفَاقَمَ - تَفَاقُماً [ فقم ] الأمرُ : آن كار بزرگ شد و استوار نگرديد . تَفَاكَهَ - تَفَاكُهاً [ فك ] القومُ : آن قوم با هم مزاح و شوخى نمودند . التُّفَال - مترادف ( التُّفْل ) است به معناى آب دهان . تَفَالَى - تَفَالِياً [ فلي ] : خواست تا شپش از سر او بزدايد ، - تِ النساءُ : زنان موى سر يكديگر را از شپش زدودند ، - تِ الحُمُرُ : الاغها خود را بهم سابيدند چنان كه گوئى خود را از شپش مىزدايند . تَفَانَى - تَفَانِياً [ فني ] القومُ : بعضى از آن قوم بعضى ديگر را نابود كردند ، - فى عملهِ : در كار خود منتهاى كوشش را نمودند . التُّفَاهَة - اهميت ندادن ، ناچيز شمردن ، خردى و كوچكى . التَّفَاهَة - ج تَوافِه : آنچه كه بىاهميت باشد ، ناچيز . تَفَاهَمَ - تَفَاهُماً [ فهم ] القومُ : آن قوم با هم تفاهم كردند . التَّفَاهُم - [ فهم ] : مص ؛ « سُوءُ التَّفَاهُم » : سخنى كه درست فهميده نشده باشد . تَفَاوَتَ - تَفَاوُتاً و تَفَاوِتاً و تَفَاوَتاً [ فوت ] الشيئانِ : آن دو چيز از هم جدا و متفاوت شدند ، - الرَّجُلانِ في الفَضْل : آن دو مرد در دانش و فضل با هم متفاوت شدند . تَفَاوَضَ - تَفَاوُضاً [ فوض ] القومُ في كذا : آن قوم درباره‌ى چيزى با هم مذاكره كردند ، - الشريكانِ فى المال : آن دو شريك از نظر سرمايه با هم مساوى شدند ، - القومُ فى الحَدِيث : آن قوم با هم به سخن پرداختند . تَفَاوَهَ - تَفَاوُهاً [ فوه ] القومُ بكذا : آن قوم با هم گفتگو كردند . تَفَايَدَ - تَفَايُداً [ فيد ] القومُ بالمال : آن قوم در مال و دارائى بهم سود رسانيدند . تَفَأَّلَ - تَفَؤُلًا [ فأل ] بهِ : براى او فال نيك زد . ضِدّ ( تَشَاءَم ) است . تَفَتَّى - تَفَتِّياً [ فتو ] : جوانمرد شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد داراى جوانمردى شد ، خود را همانند جوانان به جوانمردى تظاهر كرد . التَّفْتَا - پارچه‌ى تافته از ابريشم . تَفَتَّتَ - تَفَتُّتاً [ فتّ ] الشيءُ : آن چيز از هم پاشيده شد . تَفَتَّحَ - تَفَتُّحاً [ فتح ] : مطاوع ( فَتَّحَ ) است ، - تِ الأَكَمَةُ عَنِ النَّوْرِ : غلاف شكوفه باز شد